این فایل در ۳۰صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:
پديده انقلاب را ميتوان با ويژگيهايي مانند همراهي تودهها، گسترش ايدئولوژي(هاي) جديد جايگزين، سرنگوني خشونتآميز نظام سياسي حاكم و تغييرات سياسي و اجتماعي پس از پيروزي (بسته به اينكه انقلاب سياسي يا اجتماعي باشد)، از ساير پديدههاي اجتماعي بازشناخت. نظريههاي انقلاب، كم و بيش در پي پاسخگوئي به اين پرسشاند كه چرا و چگونه پديده انقلاب به وقوع ميپيوندد.
برخي به پيامدهاي اين پديده نيز پرداختهاند. هرچند هدف هر نظريه انقلاب آن است كه پژوهشگر يا خوانندة مطالب خود را به كليد يا شاه كليدي براي گشودن قفل اين پديده مجهز كند، اما عواملي چند مانند ماهيت پديدههاي اجتماعي و پيچيدگي آنها به دليل ارتباط با رفتارهاي عوامل انساني كه داراي قواي تفكر، حافظه، اراده و مانند آن هستند، وجود عوامل ناشناخته بسيار و تنوع عوامل، عدم امكان آزمايش ارادي يافتههاي علمي و گاه ناتواني، و عدم دقت و پشتكار كافي در نظريهپردازهاي باعث گرديده كه هر نظريهاي نتايج خاصي را بيان نمايد. بدين ترتيب، مجموعهاي از نظريههاي متفاوت كه حتي برخي با يكديگر كاملاً متناقضاند، پديد آمده است.
منظور از نظرية ماركسي انقلاب نظريهاي است كه ماركس و انگلس در زمينه انقلاب ارائه كردهاند. در حالي كه نظريههاي ماركسيستي توسط طرفداران ماركس مانند لنين، مائو، تيتو، كاسترو و غيره بيان گرديدهاند در اينجا به معرفي نظريه ماركسي انقلاب ميپردازيم.
نظريه ماركسي انقلاب:
نظريه كلي: براي درك اين نظريه ابتدا به مفاهيم زير كه شالوده و مبناي ديدگاه ماركس بوده و گرايش اصلي نظرات وي بر پايه آنها قرار دارد توجه ميكنيم.
۱- ديالكتيك هگل: ماركس مبناي ديالكتيك خود را از نظر هگل گرفت كه هر هستي، هر فكر و هر نهاد داراي مراحل سه گانه تز (تصديق) آنتي تز (نفي) سنتز (نفي نفي) است.
هگل اين مطلب را در مورد پندار به كار ميرود، اما ماركس آن را دربارة ماده در نظر گرفت. با اين توضيح كه هگل معقول را عين واقعيت و واقعيت را عين معقول ميدانست. اما ماركس به چيزي جز ماده معتقد نبود و معقول را نيز امري مادي ميدانست.
۲- ماديگرايي ديالكتيك ماركس (ماديگرائي فلسفي). ماركس با استفاده از نظر فوئرباخ كه مفهوم از خود بيگانگي ديني را مطرح كرده و نظرات داروين و ديالكتيك هگل و تأكيد بر گذار كميت به كيفيت (هر چيزي پس از رسيدن به درجهاي از تحول به چيز ديگري تبديل ميشود، مثلاً آب توسط حرارت به بخار تبديل ميشود، پيشهور با كسب مقداري سرمايه به سرمايهدار) به ماديگرائي ديالكتيك معتقد شد.
۳- ماديگرايي اقتصادي - فوئرباخ ميگفت انسان بايد با از خودبيگانگي مبارزه كند. ماركس گفت انسانگرائي باخ جنبه انتزاعي دارد. ماركس اين نظر موئيزهس را كه پول را مايه از خودبيگانگي بشر ميدانست به نظر باخ اضافه كرد و ريشه از خودبيگانگي را وضع نيروهاي مادي دانست. بدين ترتيب ماركس از ماديگرائي فلسفي به ماديگرائي اقتصادي عبور ميكند.
۴- ماديگرائي تاريخي - ماركس ماديگرائي اقتصادي را وارد تاريخ ميكند و ميگويد تاريخ را واقعيتهاي مادي پديد ميآورند نه انديشهها، جامعه داراي زيربنا و روبناست كه قواي اقتصادي زيربنا و افكار، آداب و رسوم، نهادهاي حقوقي، سياسي، مذهبي و غيره روبناست، اگر زيربنا و روبنا سازگار نباشند، جامعه دچار بحران ميشود و به انقلاب ميانجامد.
به عنوان مثال، در جامعة معاصر كه شيوة توليد (زيربنا) به صورت جمعي شده است، يعني به صورت تمركز هر چه بيشتر نيروي كار در كارخانهها، وي مالكيت (روبناي حقوقي) همچنان خصوصي است، اين ناسازگاري به بحران و انقلاب خواهد كشيد.
به نظر ماركس چه فرد، چه جامعه، منعكسكنندة ساخت اقتصادياند. در زمانهاي قديم كه شيوه توليد مبني بر كار بردگان بود، برده به صورت كالا فروخته ميشد. در دورة فئوداري كه شيوه توليد مبتني بر سرفها بود، مالك زمين از او باج ميگرفت و مقداري از غذاي توليد شده را به او ميداد و در جامعه سرمايهداري از كارگر ۸ تا ۱۵ ساعت كار خواسته ميشود و او بخش از دسترنج خود را مجاناً در اختيار دارنده ابزار توليد قرار ميدهد.
۵- مبارزات طبقاتي – ماركس پس از تفكيك زيربنا و روبنا ميگويد كه حاصل مناسبات اقتصادي در هر عصري طبقات هستند و سراسر تاريخ عبارت است از يك رشته مبارزات طبقاتي. اين مبارزات طبقاتي نهايتاً به ايجاد جامعة بيطبقه منجر خواهد شد. «مبارزات طبقاتي الزاماً به ديكتاتوري طبقه پرولتر منتهي ميشود. اين ديكتاتوري صرفاً به منزلة دورة انتقال به سوي از ميان رفتن تمام طبقات و ايجاد يك جامعة بدون طبقه ميباشد. پيروزي نظريه كلي ماركسي انقلاب را به صورت زير ترسيم ميكند.
طبقه حاكم uf0ac مدرتيزاسيون (تشديد استثمار)
شيوه توليد uf0ac ساخت روابط
اجتماعي طبقه استثمار شده uf0ac از خودبيگانگي uf0ac آگاهي طبقاتي uf0ac انقلاب
ساخت اقتصادي باعث ايجاد روابط اجتماعي ويژهاي ميشود كه نتيجه آن دو طبقه اصلي در جامعه است ۱-طبقه حاكم ۲-طبقه حكومت شونده و استثمار شده ، طبقه استثمار شده ابتدا دچار از خودبيگانگي مي گردد ولي عاقبت از وضعيت عمومي خويش آگاه گرديده طبقة حاكم را با انقلاب سرنگون ميسازد و خود به طبقه حاكم تبديل ميشود.
نظريه ماركس در مورد انقلاب در نظام سرمايهداري:
نظريه ماركسي انقلاب ناشي از ديدگاه تضادي وي از جامعه است، ماركس ميگويد در دوران بورژوازي نيز خصومت طبقاتي البته با شرايط جديدي ادامه مييابد. بورژوازي خودش در زماني كه در حال تغيير دادن شرايط در جامعه بود خود به عنوان يك طبقه انقلابي عليه جامعه فئودالي به نظر ميآمد. بورژوازي مدام در حال انقلابي كردن وسايل توليد بوده است و در نتيجه بذر انقلاب پاشيده ميشود در مرحله سرمايهداري نسبت به مراحل قبلي تغيير بزرگتري نيز صورت گرفته است.
اما در دوران ما طبقه بورژوا اين خاصيت را دارد كه اختلاف طبقاتي را نمايانتر ميسازد جامعه بيشتر به دو اردوگاه بزرگ متخاصم كه رودرروي يك ديگر قرار گرفتهاند تبديل ميشود براي درك نظريه ماركس در مورد انقلاب در نظام سرمايهداري لازم است ارزش اضافي و كاهش گرايش نرخ سود را توضيح دهيم.
۱- ارزش اضافي: ماركس ميگويد كه كارفرما در نظام سرمايهداري فقط مقداري به كارگر مزد ميدهد كه بتواند نيروي كار خود را حفظ كند نه بيشتر. حال اگر ۶ ساعت كار براي تأمي نياز كافي باشد كارفرما ۱۰ يا ۱۱ ساعت كار از كارگر ميكشد اما به همان مقدار ۶ ساعت به او مزد ميدهد در اينجا كارفرما به نوعي ارزش اضافي ميرسد كه بدان ارزش اضافي مطلق ميگويد.
روش ديگر براي دريافت ارزش اضافي اين است كه مثلاً كارفرما ممكن است قابليت عمومي توليد را بالا ببرد تا سودش بيشتر شود. در نتيجه ممكن است ارزش ارزاقي كه براي ادامه حياته كارگر لازم است از ۶ ساعت به ۵ يا ۴ ساعت برسد. در اينجا ديگر ساعت كار اضافه نشده بلكه ارزش اضافي نسبي به دست كارفرما رسيده است.
كاهش گرايش نرخ سود
ماركس ارزش كالا در بازار سرمايهداري را تابع مجموعة سه امر ميداند:
۱- سرمايه ثابت (ماشينالات، كارخانهها و مواد) ۲- سرمايه متغير (پولي كه براي دستمزدها پرداخت ميشود) ۳- ارزش اضافي.
به نظر ماركس در نظام سرمايهداري سود عبارت است از ارزش اضافي ناشي از كارگران. به همين دليل هر چه مكانهاي اقتصادي مكانيكيتر باشند سود كمتري به دست ميآيد زيرا بيشتر سرمايه مربوط به سرمايه ثابت يعني ماشينآلات خواهد بود و كارگران كمي خواهند داشت تا ارزش اضافي از آنها بگيرند.
در نتيجه سرمايه به سوي مكانهائي كه كارگر بيشتري ميخواهند مانند صنايع دستي سرازير خواهد شد اين امر باعث افزايش توليد و در نتيجه پايين آمدن قيمت ميشود.
كارفرما تلاش ميكند با استفاده از پيشرفتهاي فني محصولاتي ارزانتر تهيه كنند تا به سود بيشتري برسد. در نتيجه رشد سرمايه ثابت بيش از سرمايه متغير خواهد بود. بنابراين نرخ متوسط سود بتدريج كاهش خواهد يافت.
توسعه ماشينگرائي باعث كاهش تدريجي نرخ سود ميشود و كارفرمايان براي بالا بردن سود دست به توليد بيشتر ميزنند اين امر بحران ايجاد ميكند، باعث نابودي سرمايهداري ميشود. ماركس معتقد است در نظام سرمايهداري سود صرفاً براساس تعداد كارگران معين ميشود. وي به طور فرضي سود را برابر ارزش اضافي ناشي از كارگر در نظر گرفته است. در حالي كه اين صحيح نيست زيرا سود هم ميتواند از كارگر گرفته شود هم ناشي از ماشينآلات و مواد اوليه باشد و هم از مصرفكننده گرفته شود. از طرف ديگر واقعيتهاي زمانه ماركس نيز عدم صحت كاهش گرايش نرخ سود را تأييد كرد.
ماركس ميگويد طبقه پرولتاريا ابتدا توسط سرمايهداري از خودبيگانه ميشود و سپس به آگاهي طبقاتي ميرسد و دست به انقلاب عليه نظام سرمايهداري ميزند.
الف: از خودبيگانگي پرولتاريا: به نظر ماركس انسان در نظام سرمايهداري به شي و حيوان تبديل و از جوهر انساني خود تهي ميگردد و به يك وسيله ساده امرار معاش تبديل ميشود و باعث افزايش رنج او ميشود.
ب: آگاهي طبقاتي: كارگر وقتي مدام انسانيت خود را از دست ميدهد و فقيرتر ميشود و مشاهده ميكند كه بقيه كارگران نيز چنين وضعيتي دارند در حالي كه بورژوازي مدام ثروتمندتر ميشود به آگاهي مي رسد. يعني از استثمار شدن خودآگاه ميشود و با ديگر همكاران خود تشكيل طبقه كارگر را ميدهد. كارگران در آغاز براي تقويت پايههاي نظام سرمايهداري تلاش ميكنند. اما وقتي رشد صنعتي صورت گرفت و شرايط زندگي آنان بدتر شد به ايجاد اتحاديهها و جوامع تجاري مبادرت ميورزند و به مبارزه با سرمايهداري ميپردازند. سرمايهداري با خشونت با آنان برخورد ميكند و گاه كوتاه ميآيد مثلاً ساعات كمتر كار را به رسميت ميشناسد اما پرولتاريابي باكتر ميشود و به نبرد تا پيروزي خود ادامه ميدهد.
خرید و دانلودبا قیمت 5,000 تومان
برچسب:
نویسنده: استخدام کار