خرید بک لینک

این فایل در ۲۵صفحه قابل ویرایش تهیه شده وشامل موارد زیر است:

براي شناخت فلسفة وحي، بايد بحث را از انسان شروع كرد، چه اينكه فلسفة وحي همان فلسفة انسان است، و اگر فلسفة انسان تببن گردد فلسفة وحي خودبخود بيان شده است و نياز به توضيح بيشتري ندارد.

بنابراين انسان نميتواند از فلسفة هستي جدا باشد، چه اينكه انسان جزئي از اين مجموعه است، اگر آفرينش هدف داشته باشد، و كاروان هستي بسوي مقصدي پيشبيني شده حركت كند، طبيعي است كه انسان هم جزئي از اين مجموعه است و هدف دارد، و اگر جهان بيشعور و احمق باشد، براي انسان هم نميتواند فلسفهاي تصور كرد، بنابراين فلسف؛ة انسانرا هم بايد در فلسفة جهان يافت، و بسخن ديگري فلسفة وحي فلسفة انسان است، و فلسفة انسان فلسفة جهان، و اما فلسفة جهان چيست؟

براي شناخت فلسفةجهان بايد بحث را از» جهانبيني« شرو ع كرد كه با تفاوت جهانبينيها» فلسفة جهان« تفاوت ميكند، بنابرايم در پاسخ كسي كه ميپرسد فلسفة جهان چيست ؟ بايد گفت شما جهان را چگونه ميبيني؟ جهان در ديد» الهي« موجودي است باشعور، و پديده شعور مطلق و آفريننده هستي و در ديد» مادي« جهان فلسفه ندارد، و بيهدف و سردرگم است.

ولي براساس جهايبيني الهي، لزوماَ بايذ هدف داشته باشد، و امكان ندارد بيهدف باشد زيرا در جهانبيني الهي جهان پديدة بيشعور و اراده است، و لارمة شعور، هدفداري است، يعني امكان ندارد موجودي باشعور آگاهانه كاري را انجام دهد كه هيچگونه هدف و مقصودي از انجام آن نداشته باشد.۱

بنابراين براساس جهانبيني الهي جهان بايد فلسفه داشته باشد، و اصولاَ فلسفه جهان تنها در رابطه با اين جهانبيني قابل طرح است.

فلسفه جهان تكامل است

هر موجود باشعور كه كاري را انجام ميدهد براي يكي از اين سه هدف است:

۱- براي سود خود.

۲- براي سود خود و ديگري

۳- براي سود ديگري

فرض چهارم امكان ندارد.

آيا خداوند جهان را براي سود و تكامل خود آفريده؟

يا اينكه هستي را براي سود و تكامل خود و نيز تكامل جهان پديد آورده؟

يا اينكه جهان هستي را براي سود و تكامل جهان بوجود آورده است؟

كدام يك از اين سه فرض از نظر علمي قابل قبول است؟

بديهي است كه فرض اول صحيح نيست، زيرا همانطور كه در بحث( صفات خدا) مشروحاَ ثابت نموديم خداوند درهستي و كمالات نياز به علت ندارد، و هستي و كمالاتش از خود است، و بهمين دليل هيچگونه نياز و كمبودي در مورد او امكان ندارد، و بر اين اساس امكان سودبردن و تكامل يافتن دربارة خدا وجود ندارد تاچيزي را براي سود و تكامل خود بيافريند.

و بسخن ديگر سودجوئي براي خدا مساويست با فرض نقض و نياز باري موجودي كامل و بينياز.

وقتي ثابت شد كه فرض اول باطل است، فرض دوم هم نميتواند صحيح باشد، چون باز در اين فرض تكامل خداوند جزء هدف منظور شده است.

بنابراين تنها فرض سوم در رابطه با آفريدگار جهان صادق است، و نتيجه اين ميشود

كه لزوماَ هدف خداوند از پديد آوردن هستي، سود آفريدههاست، نه سود خود، و فلسفة آفرينش جهان اين است كه هر پديده به كمال شايستة خود برسد، بدون اينكه تكامل آن كمترين سودي براي آفريدگار داشته باشد، و در يك جمله:

» فلسفة جهان، تكامل است«.

فلسفة انسان

بنابراين فلسفة انسان در جهان بيني الهي، تكامل است، اما در مكاتب مادي هيچ فلسفهاي براي انسان نميتوان يافت، و لذا اين فلسفه انسان را در نهايت به پوچي زندگي و عبث بودن حيات چنانكه سارتر معترف است، ميكشاند.

شناخت انسان

نخستين شرط تدوين قانون تكامل انسان، شناخت انسان است، زيرا اگر انسان شناخته نشده باشد، چگونه ميتوان اصول تكامل او را شناخت؟، و چگونه ميشود براي تكامل انسان قانوني وضع كرد؟.

تدوين قانون و برنامهريزي براي تكامل انسان، بدون شناخت انسان دقيقاَ مانند ساختن دارو و بدون شناختن درد است كه نه تنها بينتيجه است بلكه زيانآور است و خطرناك، و به گفتة آلكسيس كارل: » در واقع زندگي جزء با رهبري به موجب قوانين خاص خودش موفق نخواهد شد، بايستي كه محيط با احتياجات جسم و جان ما و به

بيان ديگر با ساختمان سرشتي خاص ما سازگار باشد.«

بنابراين انديشه و علم بخواهد پيام تكامل انسان را كشف كند ناچار بايد نخست انسان را بشناسد، و تمام استعدادها و نيروها و رازهاي دروني اين موجود پيچيده و شگفت را كشف نمايد، و كليه نيازهاي فردي و اجتماعي بشر را در بعد زمان بفهمد، و براين اساس:

» همه متفكرين قرن بيستم، در تعليم و تربيت، در سياست، در جامعهشناسي و در طرح ايدئولوژي و مكتبها، همه معتقدند كه تا انسان شناخته نشود هرگونه طرحي و هرگونه ايدئولوژيي بيفايده است«

و اما شرط دوم:

شناخت اصول تكامل

فرض ميكنيم علم و انديشه بشر آنقدر تقويث شد كه توانست تمام رازهاي وجود انسان را كشف كند، و كليه نيازهاي اين موجود پيچيده را درك نمايد آيا شناخت به تنهائي براي تدويين قانون تكامل انسان كافي است؟

پاسخ قطعاَ منفي است.

زيرا شناخت درد يك مسأله است، و شناخت دارو و مسأله ديگر، شناخت استعدادها و

نيازهاي انسان غير قابل شناخت اصول و قواعدي است كه ميتواند استعدادهاي بشر

را شكوفا و نيازهاي او را تأمين كند.

بنابراين شرط دوم براي تدوين قانون تكامل انسان اين است كه انديشه و علم علاوه بر شناخت انسان كليه اصول و قوانين است كه بهترين وجه، و از نزديكترين راه نيازهاي جسم و جان بشر را تأمين ميكند و نهادهاي انساني را در وي شكوفا ميسازد، بشناسد.

و اما شرط سوم:

وارستگي

فرض ميكنيم كه علم آنقدر ترقي كرد كه هم انسان را شناخت، و هم اصول تكامل بشر را كشف كرد آيا قانونگذار تنها با دارا بودن اين دو شرط ميتواند قانون تكامل انسان را تدوين كند؟

باز هم پاسخ منفي است.

زيرا برساس آنچه در آغاز اين درس توضيح داديم كه قانونگذار ميبايست نياز مردم را ملاك وضع قوانين قرار دهد نه خواست و ميل آنها را شرط سومي بايد وجود داشته باشد تا قانونگذار بتواند براساس نياز مردم قوانين مورد لزوم را وضع نمايد و آن شرط عبارت است از وارستگي از هوس و ترس زيرا اگر قانونگذار گرفتار هوس و ترس و دربند تطميع و يا تهديد باشد آنقدر قادر نيست حتي خود را برخواست خود مقدم

نمايد چه رسد به مقدم داشتن نياز ديگران.

كسي كه گرفتار هوس است بسادگي مرتكب اعمالي ميشود كه ميداند صددرصد به زيان اوست، كارهائي كه گاه حتي حيوانات هم انجام نميدهند.

» يكي از اساتيد دانشگاه لبنان نقل ميكرد كه فاند بك مؤسس كالج آمريكائي در بيروت كه يكي از پزشكان عاليمقام بود و مورد احترام وقتي او ار به مجلسي مهماني خوانده بودند و چون مورد علاقه و احترام ميزبانان بود پذيرائي گرم و صميمانه از او بعمل آمد در سر ميز نهار نيز با او تعارف بيشتر ميشد پس از صرف غذا بعنوان دثر باو تكليف انواع خوراكي كردند ساعتي نگذشت كه احساس دلدرد شديدي كرد و ناراحت شد آم اوقات وسائل نقليه اسب و قاطر و الاغ بود و فانديك بر الاغ سوار ميشد دستور داد مركب حاضر كنند و از آنجا خارج شد تا بخانه خود آيد در بين راه به نهر آبي رسيذ احساس كرد كه الاغش تشنه است پياده شد و الاغ آب خورد »فانديك ياد جملههاي محبتآميزي افتاد كه موجب شد ديگران را بر نياز حود مقدم كند و آنقدر آب بخورد تا گرفتار دلدرد شود و الاغش را مخاطب قرار داد كه« … جان من بخور مرگ من!…

ديد الاغ آمادگي براي حركت اعلام ميكند و به گفتههاي او توجه ندارد زيرا بقدر كافي آب خورده هر قدر صاحبش اصرار ميكرد سودي نداشت.

» فانديك ديد در اين رابطه الاغش از او انسانتر است، چون كارش منطقي است، نياز خود را ملاحظه ميكند نه خواست خود را، اينجا بود كه فرياد برآورد:

يا جمارانت الفانديك و انا الحمار

يعني اي الاغ از اين به بعد بايد ترا فانديك پزشك ناميد و مرا الاغ!«

در كتابي داستان جالبي در همين رابطه ميخواندم كه مضمون آنرا اينجا نقل ميكنم، وشته بود يكي از اساتيد كنفرانسي در رابطه با مضرات الكل داشت كه خيلي دقي و جالب اين مسأله را بررسي نموده بوديكي از مستمعين كه سخت تحت تأثير سخنان استاد قرار گرفته بود تصميم ميگيرد كه خارج از كنفرانس استاد را ببيند و از وي تشكر كند، پس از مدتي در خيابان چشمش باستاد ميافتذ بااشتياق فراوان جلو ميرود كه اظهار سپاسگذاري نمايد ولي با كمال تأسف ميبيند استاد خود تلوتلو ميخورد دقيق ميشود ميبيند بله استاد خود مست تشريف دارند.

حال شما تصور ميكنيد كه اين استاد خود بخواهد قانونگذار باشد آيا او نياز خود و ديگران را اساس قرار ميدهد يا خواست خود ديگران را؟

در رابطه با شرط اول( شناخت انسان):

بدليل اينكه خداوند آفريدگار و سازندة انسان است و صانع بيشتر از هر كس مصنوع خود را ميشناسد او بهترين انسانشناس است.

و لقذ الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه( ق- ۱۶)

» محققاَ ما انسان را آفريديم و پنهان و آشكارش حتي آنچه را در خاطرش ميگذرد ميدانيم«

الا يعلم من خلق و هو اللطيف الخير( ملك ۱۴)

» آيا آنكه آفريده نميداند« و آفريدگار آفريدة خود را نميشناسد» در حاليكه او دقيق و آگاه است؟!«

فلسفة وحي

۱- وحي از نظر لغت بمعناي آگاهانيدن پنهاني و فوري است كه جز شخص مخاطب ديگري آنرا نميفهمد.

۲- گروهي از ماديين وحي را تجليات صمير ناخودآگاه انسان ميدانند ولي اين نظريه هم بعلت فقدان دليل و اشكالات ديگري كه در متن ذكر شده قابل پذيرش نميباشد.

نهفته و فلسفة وحي در درسهاي گذشته گذست و اينك براي دستهبندي مطالب و نتيجهگيري كامل چكيده بحثهاي گذشته را تكرار ميكنيم:

خرید و دانلود

با قیمت 4,000 تومان

برچسب: نویسنده: استخدام کار تاريخ: شنبه 14 فروردين 1395 ساعت: 5:24

صفحه بندی